برای انکه دوستش داشتم کلبه ای ساختم حتی با حصیر!!!
سلام ارش جان:
باران چشمم دیگرنمی گذارد می گوید نباید گفت از کسی که نمیشناسیش ونمیدانی که میخوادت یا نه؟
ولی ارش هربار که به حرفات فکر میکنم که با درکی ومن ومی فهمی دلخوشم میکنی.
راستی همه ستاره شماری میکنند تاخوابشان ببرد من ستاره شماری میکنم تاخوابم بپرددلم سر میرود
برای یک لحظه انصافی را که..........دلم نمیاد بنویسم نداری!
ببین ارش دلم وخوش کردم به چه نوشته های ...........
ارش از وقتی دیدمت دلم بد جوری سنگینی میکنه همه اش یه غمی تو دلمه که با دیدنت دو چندان میشه
اما باز من این غم و دوست دارم چون!! ....
ارشم شاید هیچ وقت این نوشته ها رو نخونی ولی من با نوشتنشون سبک میشم .میدونی به این امید مینویسم که شاید یه روزی برات مهم شدم و خواستی نوشته هامو بخونی . نمی دانم ؟فکر اینکه تو یکی دیگرو دوست داشته باشی
دیونه ام میکنه ولی بدون همیشه تو خاطرمی وهیچ وقت نمی تونم فراموشت کنم
کسی که بیشتر از تمام دوستت دارمهای دنیا دوستت دارد
Marya
یاد گرفتم کسی راکه به فکرم نیست به فکرش باشم شاید اوتنها تر از من باشد
شاید تنها چیزی که ادم و خسته نمی کنه همین نوشتن باشه.نوشتن برای کسی
که دوستش داری و وجودت در وجودش خلاصه شده باشد
اول باری که دیدمت دلم لرزید برای اولین بار .......
تو یک پسری شاید هیچ وقت عشق یک دختر و درک نکنی ولی باور کن عشقم پاک است تا اونجای که حاضرم تمام غمهایت را بخرم به شرط
خندیدنت
دوستم بدارهمین امروز!شاید فردایی نباشد.ویامن در فردای تو نباشم وشاید من فردا نباشم…...
خدایا به هر که دل بستم دلمو شکوندی هر جا لونه ای ساختم خرابش کردی
هر جا با دیدن کسی دلم
ارامش میگرفت تو اظطراب وتو دلم انداختی نمیدونم شاید این کارو کردی
تا به کسی جز خودت دل نبندم
وبه کسی امید نداشته باشم حالا که همه ای امیدم به تو کمکم کن .......
خیلی سخته جرات هر کاری رو داشته باشی به امید اینکه کوه پشتته
ولی وقتی بر میگردی و نگاه میکنی می بینی
یک عمر پشتت به دره بوده....
نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390| ساعت
17:20| توسط ماریا| |